sadra4

پیوندهای شخصی

خدمات درستی‌سنجی شده

مشاهدهٔ شناسنامهٔ کامل →

بایگانی ماهانه
بلاگ | صدرا؛ شخصی
1496
rtl,blog,ajax_leftright,page_not_loaded,,side_area_uncovered_from_content,qode-theme-ver-9.5,wpb-js-composer js-comp-ver-5.0.1,vc_responsive

بلاگ

امروز، یعنی امشب، بعد مدت‌ها وارد پنل وبلاگم شدم. شاید چند ماه بود که وارد نمی‌شدم. تاریخ آخرین نوشته رو که نگاه کردم، برای اردیبهشت امسال بود. بیشتر از ۴ ماه گذشته. پیش خودم فکر کردم خب تو این ۴ ماه چه خبر بود که اینقدر درگیر بودی که اینقدر درگیر بودی؟ اول از هرچیز باز هم این عدد ۴ توجهم رو جلب کرد. هرچی نگاه میکنم این ۴ همش همراهمه. جدا از این،‌ این ۴ ماه هم تقریباً میشه گفت کاملاً صرف ۲ چیز شد: کار، پایان نامه.

خیلی وقت بود که این همه مدت می‌گذشت و هیچی نه تنها منتشر نمی‌کردم، بلکه اصلاً برای خودم هم نمی‌نوشتم. ولی حال نوشتن نداشتم. شاید بهتر باشه بگم وقتشو نداشتم. در این حد که حتی محسن هم آلبوم داد و ذوق خودم رو هیچ‌جا بروز ندادم. نه وبلاگم، نه اینستاگرام نه جایی. یعنی دارم حس و حالم رو از دست می‌دم؟ گمونم! چیزهای مختلفی تو ذهنم بود. ولی وقتی تصمیم گرفتم یکم بنویسم و خالیشون کنم، بعد مدت‌ها آهنگی رو اتفاقی پلی کردم که همین بیت شد خط فکر اصلیم: هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟

یادمه یبار بابام می‌گفت بهترین نعمتی که انسان داره، فراموشیه. بعدها منم به این نتیجه رسیدم که فراموشی چقدر نعمت بزرگ‌، ارزشمند و مفیدیه. اگه قرار بود هیچی رو فراموش نکنیم فاجعه پیش میومد. حالا فراموشی منظورم از فراموشی خیلی از لحاظ علمی و اینکه کلاً‌ از حافظه بلند مدت هم پاک بشه نیست. منظورم از فراموشی همینیه که یه بخشی از اطلاعات همیشه جلو ذهنمون نیست و بعد یه مدت میره اون پشت مشت‌ها خاک می‌خوره. به هرحال، خیلی خوبه که یه سری مسائل رو فراموش می‌کنیم. یکی از بهترین نمودهای این نعمت به‌نظرم در زمان سختی‌ها و غم‌ها هستش. اگه قرار باشه یه غم برای همیشه تو دل و ذهن ما بمونه، زندگی جهنم میشه. این یک.

چند مرتبه وبلاگم رو باز کردم. دلم می‌خواست مثل قبل چیزی بنویسم. خاطره‌ای ثبت کنم. ولی خب هیچی به ذهنم نمیومد. چند بار که حتی فکر کردم به اتفاقات اخیر که ببینم آیا نکته خاصی توش بود یا نه،‌ولی چیزی نبود. گویا باز هم دچار مشکل همیشگیم شدم: روزمرگی. اما این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کنه. فکر کنم برای اولین مرتبه باشه که با این روزمرگی مشکلی ندارم. شاید چون باهاش موافقم. اگرچه خیلی چیزها تغییر کرده، ولی خودم رو باهاشون وفق دادم. مثلاً تا اونجایی که یادمه من همواره نقطه ضعف ام بحث خواب بود. ولی الان در روز به ۶-۷ ساعت خواب قانعم. صبح زود بیدار می‌شم و میرم سرکار، وقتی برمیگردم کاملاً شب شده. و جالب‌تر اینکه، تمام این ساعات کاری رو واقعاً هم مشغول کار هستم و به بطالت نمی‌گذره. به این فکر می‌کردم که چرا با اینکه کارم سخت‌تر و پرمسئولیت‌تر و طولانی‌تره، و این سری مشکلی ندارم؟ به دو جواب رسیدم. اول علاقه. دوم نظم.
http://www.20script.ir